تبليغاتX
منالیزا تنها یک تشابه اسمی است

منالیزا تنها یک تشابه اسمی است

هرگونه نسبتی را با لبخند مضحک او تکذیب میکنم


بعد مدتها آمدم با خبر نشستی ادبی در دانشگاه آزاد اسلامی که در قالب و موضوع آزاد به مناسبت ولادت امام هادی (ع) برگزار میشود . از همه ی علاقه مندان به شعرو موسیقی دعوت میکنم تا با حضورشون محفلمونو گرمتر کنند .(شعرخوانی برای عموم آزاد است)

+نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1390ساعت22:53توسط منا جانمحمدیان | |

 

دل و دماغی واسه سلام کردن هم ندارم دلم بدجور پره از نامردمی های این زمونه انگار واقعا دوره ی دوستی ها مرده انگار هیج وقت نمیشه کسی و پیدا کرد و دو کلام باهاش درد دل کرد ... دلم از همه گرفته اره از تو از خود تو هم که داری این متن و میخونی چقدر غیبت چقدر زیر آب زنی کجای دنیارو میخوایم بگیریم خسته ام خسته واقعا نمیتونم جمله ای پیدا کنم واسه بیان احساسات گندم دلم میخواد از این دنیا مرخصی ساعتی بگیرم ...

یه ترانه نوشتم تقدیم یه کسایی که انسانیت و هنوز نفروختن (البته اگر هنوز همچین کسایی پیدا بشن )

هوا بارونیه امشب مسیر رودخونس چشمام

هزار دریا درونم هست خدایا ماهو من  میخوام

چه آسون از کنار من تو با لبخند رد میشی

تو با این رفت و آمدها دلیل جذر و مد میشی

دلم هرشب به دنبالت مسیرو اشتبا میره

یه دنیا ماهیه کوچیک توو قلبم داره میمیره

شدم دیوونه باز امشب هوا ابری شده انگار

دلم میخواد توو این موجا بدونت گم بشم اینبار

یعنی میشه که دستاتو توی دستام کنی قلاب

یه روز بی تو تموم میشم شبیه قلب یک مرداب

داری از اون ور ابرا میمونی به چشام خیره

ولی افسوس ماه من که این دریا زمین گیره

 

 چشم انتظار نظراتتون هستم

+نوشته شده در شنبه هشتم آبان 1389ساعت18:30توسط منا جانمحمدیان | |

 

پس از سالها سکوت

خسته از این همه زدوبندو گاوبندی و نورچشم بازی ها

علل جمع شدن عده ای انسان دور هم نقاط مشترکیست که باهم دارند و صد البته که نقاط مشترک من با دوستان انجمنی شعر است و هم دلی ...

اما گاهی واقعا آدمی به عینه چیزی را میبیند که ...

دوروز پیش به اصطلاح اولین گردهمایی شاعران و نویسندگان در گرگان برگزار شد و طبق عادت

 معمول به عنوان زحمت کش جمع و سیاهی لشکر مانیز با دوستان دیگر که اقبالشان از ما بهتر نیست

 راهی گرگان شدیم جلسه طبق معمول با نیم ساعت تاخیر شروع شد و طبق معمول جناب منتظری سخنرانی کردند

 و طبق معمول جلسه دارای همه چیز بود الا بار ادبی همان ابتدا شاعر عزیز گرگانی جناب بای که در هر جلسه

 بدون استثنا ایشان را پشت تریبون میدیدم شعری در وصف فوتبال ایران ارائه کرده و کلی هم از اوضاع نابه

 سامان شاعران نالیدند و بعد هم یکی از دوستان ترکمن به عنوان برگزیده ادبیات فارسی استان گلستان در رشته

داستان نویسی دعوت شده و داستانی که بیشتر شبیه به دستمال بود ارائه کردند و اینکه بنده و دوستان چقدر

  دلمان به حال ادبیات فارسی سوخت بماند. در آخر هم  ازعده ای از  دوستان باز طبق معمول نور چشمی که

 از گنبد اسمشان داده شده بود و تعدادی از دوستان گرگانی نیز تقدیر به عمل آمد و جلسه تمام شد و ما که

نقش سیاه لشکریمان را به خوبی ایفا کرده بودیم به خانه هامان باز گشتیم

سوال این جاست که

 آقایانی که سالی یکبار هم حضور مبارکشان را در انجمن نمیبینیم  چه جای تقدیری دارند که ما نمیدانیم ؟

هنگام کار و برنامه ریزی و دوندگی های انجمن این اقایان به راستی کجا هستند؟

چقدر باید شاعرانی تکراری پشت تریبون ببینیم ؟؟

شاعران جوان کی ؟ کجا ؟ چگونه باید پیشرفت کنن ؟

جایگاه شاعران جوان و در حال پیشرفت این انجمن ها کجاست ؟

هم این جانب و هم شما که این مطالب را خواهید خواند میدانیم که  شاعران از شرکت در جلسات

 و جشنواره ها هدفی جز پیشرفت شعری ندارند و هدایا صرفا" جهت تقدیر اهدا میگردد اما وقتی جلسه ای

 به عنوان جشنواره فجر شرق گلستان اجرا میشود و به تعدادی از پیش تعیین شده ...
سوال؟ جشنواره یعنی چه ؟
تا آنجا که سن این جانب قد میدهد جشنواره زمانی فراخوانی داشت شعرها جمع میشد داوری ای داشت

 و بعد منتخبین انگونه که لیاقت داشتند پشت تریبون میرفتند و افسوس و صد افسوس که در زمان

حاضر لیاقت انسان ها بسته به صمیمییتشان با دست اندر کاران و اندازه ی ریش و محاسنشان است

امروز به اصطلاح جشنواره فجر شرق گلستان در گنبد برگزار شد  تماس ها از صبح به راه بود اما دلم انقدر از این همه گاوبندی اطرافیان پر بود که هیچ کدام را جواب نداده و ترجیح دادم  وقتم را با خانواده گذارانده و به جلسه نرفتم هرچند که با بودنو نبودن افرادی چون من چیزی تغییر نکرده و نمیکند کسانی که باید میبودند بودند اما دریغ از دلی که ...
دلم فقط برای فرصت هایی میسوزد که از من و تمام شاعرانی چون من گرفته میشود
دلم میسوزد برای حوا
                 در این قحطی آدم چه میکشد

دوست خوبمان قاسم غیرتمندان کتابی چاپ کردند نقدی را که برای کتابشان نوشتم تقدیم میکنم ...

به سلامتی گااااااااااااااو که گفت ما
              نگفت من


 

نقدی بر کتاب راز یاس                                                                                                                       

با احترام به دوست خوبم قاسم غیرتمندان                                                                                          

 قاسم غیرتمندان  که یکی از سرشناسان وادی موسیقی در شهرستان میباشد غریب به دو سالیست  که انجمن را به برکت وجودشان مزین کرده و به دوستان ما در انجمن حافظ گنبد اضافه شده اند .هفته ی پیش که به اتفاق دوستان در انجمن مشغول شعر خوانی بودیم دوست عزیزمان جناب غیرتمندان با کتاب جدیدشان به جمع ما پیوسته و مارا بسیار خوشحال کردند این جانب نیز همین امروز عصرخیلی اتفاقی در خیابان ایشان را ملاقات کرده و ایشان لطف کرده و کتابشان را به عنوان یادگار به این جانب هدیه کردند . از تعارفات معمول که بگذریم تصمیم گرفتم نقدی برای کتاب این دوست عزیز نوشته و پیشنهاد کنم حتی اگر امکانش بود جلسه نقدی  برای این کتاب هم گذاشته شود .                     

مهم ترین نکته ای که با خواندن اشعار اقای غیرتمندان مطمئنن توجه هر مخاطبی را جلب خواهد کرد طبیعت گرایی بیش از حد و گاه طبیعت گرایی محض در اثار اوست به گونه ای که مخاطب به احتمال بسیار بسیار قوی با کمی توجه در تمام اشعار وی کلماتی از قبیل : یاس / باران / خورشید /پیچک و غیره را خواهد دید . این علاقه ی شدید به طبیعت  گاها تا حدی زیاد میشود که مخاطب از خواندن ادامه شعر وامانده و ترس از اینکه طبیعت سرتا پایش را محصره کند وی را از خواندن ادامه شعر منصرف میکند .البته ناگفته نماند که د رعصر حاضر این همه توجه داشتن به طبیعت خود نکته ی مهم و د رخور توجه و انصافا کار دشواریست که از این بابت نیز باید به جناب غیرتمندان تبریک گفت . او همچنان به خاطر علاقه و اسرار در اوردن عناصر طبیعت در شعر دست و پای فراوانی برای ساختن تصاویر جدید و بکر از طبیعت زده اند اما این نکته که چقدر در ارائه این تصاویر موفق بوده اند را ؟... بنده به شخصه معتقدم اگر تنها یک درصد از علاقه به طبیعت صرف وسواس در اثار او میگشت قطعا امروز مجموعه شعر بسیار بسیار بهتری در دستان ما بود و البته خوب هرکسی نظری داره دیگه ( این جاش محاوره شد واسه تنوع بود خستگیتون بپره ) 

چند نمونه از تصاویر ( که به عقیده من 99 درصدشان کوششی بوده ) و ای کاش کوشش موفقی میبود را اشاره میکنم :

( باغ را مژده که در سینه سینایی شب)( کمر شکست زمین تا دوباره برگردی ) ( ای به رخت یاس گهر بافته) یا در شعری دیگر (پروانه های شبنم ) ( خدای بی کسان عشق را فریاد کردم من ) و ترکیب های فراوانی دیگری از این دست که بسیارند

نکته مهم دیگری که به وضوح در اثار این دوست خوبمان به مراتب به چشم میخورد ناهماهنگی زبان در ابیات  است که  مخاطب را گاه به قرن هفتم  هشتم هجری برده  و گاه به سالهای اخیر با ز میگرداند برای نمونه این مصرع از شعر انتظار : لبان پیچکی افسرده را دیدم که میخندید     زگیسویش کمند عشق راندم تا تو برگردی

یا در شعر دیگری : ای دیده چنین مست و پریشان که هستی    در باغ خزان مرغ خوش الحان که هستی  

و یا در اکثر ابیات استفاده از کلمه ( چو به جای چون  و ز به جای از ) . سند محکمتری بر صحت حرف این جانب شعر قصه عشق اوست :

تو چون لیلی برایم عشق خواندی

چو دل بستم به فرمانت نماندی

مرا در کوچه های قرن اهن

 رها کردی به رسوایی کشاندی

به خوابم امدی اما صد افسوس

مرا همچون حبابی پوچ راندی

شب کنسرت چشمانت شنیدم

کبوتر های عشقم را پراندی

به چشمانت قشنگت نظر کردم

در ان وادی مرا بیگانه خواندی

نفهمیدم چرا در گونه هایت

غرور و اشک را با هم نشاندی

که در بیت اول مخاطب با کلمه ای چون( چو ) مواجه شده و در فضای قرن هفتم هجری ناگهان دچار شک عمیقی شده وبا کلمه کنسرت مواجه میگردد .و باز در بیت بعدی با کلمه(  وادی )سفری  به قرن هفتم هجری خواهد داشت .

جالب این جاست که با این ناهماهنگی زبان شعر های یکدستی پیش روی ماست یکدست نه از نوع ارتباطات عمودی / افقی / محتوی و چفت و بست. یکدست از این نظر که انگار شاعر خطی صاف و ممتد را گرفته و روی ان شعر نوشته است به گونه ای که هیچ یک از این اثار  نه تنها  شیطنت و فراز و نشیبی را ایجاد نکرده بلکه ذهن مخاطب را به کلی بسته و انگار لقه را هزاران بار جویده و اماده در دهان مخاطب گذاشته است  در شعر های او همه ی در ها باز است کلیدی در کار نیست که ذهن خواننده را درگیر کرده و او را حتی برای لجظه ای به فکر فرو ببرد  احساس میکنم او با خلع سلاح ذهن مخاطب شعر خود را در دم شهید کرده است .

نکته ی دیگر در اشعار این مجموعه تکراری بودن بیش از حد کلمات است که مخاطب بعد از خواندن کل اثار احساس میکند انگار تنها یک شعر در این مجموعه وجود داشته است.  استفاده مکرر از کلماتی چون خورشید که به جرات می توان گفت بیش از 30 بار در این مجموعه تکرار شده است و ترکیب های ناشیانه و بعضا تکراری و از طرف دیگر قوی نبودن محتوی ذهن مخاطب را بسیار اشفته کرده و او را از خواندن ادامه اثار منصرف خواهد کرد.

در مجموعه ی راز یاس به جز غزل اثار سپید اقای غیرتمندان نیز به چشم میخورد که من با خواندن این اشعار ارزو کردم کاش دوست خوبمان هرگز غزل نمی سرود و به سپید نوشتن ادامه میداد قطعا موفق تر بود در اشعار سپیدی که از ایشان خواندم بر خلاف غزل ها که معمولا چیز خاصی در چنته نداشت  چند جمله جالب و  قابل تامل دیدم

( بیشه زار

          به انتظار برف

                            خودش را برهنه کرده )

 

و یا ( گل های درخت سیب در سیب میمیرند ) و پایان بندی تقریبا خوب حداقل  نسبت به غزل ها  نکته های مثبت اثار سپید این دوست عزیزمان بود . که البته باید اشاره کرد که در ارائه اثار سپید حرفی نبودن جملات نکته بسیار مهمی است که این شاعر به مراتب در رعایت ان موفق نبوده و حرفی بودن اشعار  در اثار سپید او نیز کاملا به چشم می اید

ونکته ی آخر سوالیست که بعد از خواندن این کتاب به دنیا می اید که واقعا چه اسراری به چاپ این کتاب بود ؟

 

امید انکه تمام شاعران زمین روزی ....

   سه نقطه میگذارم تا خودت تمامش کنی

 

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت19:38توسط منا جانمحمدیان | |

 

از میان این همه کلمه که درپسا زمینه ی دنیای پسا مدرن ذهنم رژه میروند الحق کار سختیست دهان به شعر گشودن و میان جمع این همه اردک گونه ها چونان جوجه اردکی جقله عرض اندامی جانانه نمودن و ما هم چنان تصمیم داریم برویم جلو بوقمان را بزنیم

هم اکنون که میبینید زبان شیرین و رسای ما به قرن هفتم هشتم هجری  بازگشته از شدت نزدکی به حافظ جان عزیزمان بوده که در این شبهای به واقع شدیدا یلدای ذهنمان بازارشان بسیار گرم بود و بهرحال چنان با این شمس الدین جووووووووونمان اخت گرفتیم که گویی سالیان مدیدی پسرخاله مان بوده است

باید به خدمت حضار عرض کنم شب یلدایی که گذشت در مقداری اندوه شناور بوده و افسوس میخوردیم که ای دریغ  کاش میشد و با دوستان انجمنی در کنار میبودیم و دل و قلوه ای داده و میستاندیم و خلاصه باب شعر و شاعری در این شب بسیار عزیز تا انتها باز میبود اما از انجا که ادمی همیشه به امید زنده میباشد همین کور سوی نوری را که از لای باب کمی باز شعر به چشم میخورد را دنبال کرده اقاااااااا جایتان خالی شب شعری خانوادگی راه انداختیم که بیا هو تماشا کن ... چشمتان روز بد نبیند که شمس الدین جان به شدت حال میدادند و دست یک به یکمان را رو میکردند  از معشوقه های پدران مجلس گرفته تا دل کباب مجردها... در اخر با کمک حافظ عزیزمان مادران به وجود هوو های محترمه از جمله نرگس و صبا و فروغ و غیره  بسیار بسی پی بردند که بسیار باعث مباهات و خنده جمع گشت

از همه اینها بگذریم شبهای یلدای بسیاری گذشته و حکایت همچنان با سماجت سر جای خودشان میباشند

حالا که سر سخنهای شیرینمان باز گشت بگوییم در این همه مدت طولانی که نبودیم غم و اندوه زیاد بود و نخواستیم شما را نیز در غم خود شریک بنماییم حال با دستهای نیمه پر امدیم و جیک جیکی نموده و در اخر شعرهایمان را نوشته و میرویم پی کارمان

قبل از رفتن این نکته را اضافه کنیم که از زمانی که ما شعر (( گومبا گومبا دور من برقص آتش که شاخ و دم ندارد )) را سرودیم همسر گرامیمان در مواقع مختلف قسمت اخر این شعر را با ذوق خود عوض مینمایند درست مثل همین لحظه که میدانیم اگر این خضعبلات را بخوانند خواهند گفت ((گومبا گومبا دور من برقص دیوانه که شاخ و دم ندارد ...

پ.ن :  از انجایی که بعد از ارائه ی هر پست دوستان زیادی امده و از این جانب غلط های املایی میگیرند لازم به ذکر ایت که بگویم این جانب کلا با غلط املایی حال مینمایم و شما مثلا الان سرتان شیره میالیده شد و هرگز به ذهنتان دیگر خطور نخواهد کرد که  این جانب کلا بی سواد میباشم

هم اکنون از بیسوادی خود بسیار بسی خرسندیم و هنوز بعد از ۲۳ سال متمادی عمر نامفید نتوانستیم بفهمیم غورباقه را با کدام ق ها مینویسند و از اینکه این قدر نمیدانیم نیز بیشتر خوشحال میباشیم

و اکنون شعرمان

 

           ذوق های کور شده ام را به نخ میکشم

                                             تا بعد هر نماز

                                                                     نفرینت کنم 

         *************************************************

       

                   چمدانم را از تو پر میکنم              تا

                                                                       با

                                                                                تو

                                                                                     قهر کنم

 

        **************************************************

        آسمان مرا از ستاره نه !

                     از دوباره بافته اند

شیشه را که بنگری چه  پشتش جیوه باشد چه نباشد

صافترین تصویرش تویی

راستی ! چرا دوباره های مرا درست شبیه شکستگیه روی پشانیه تو چیده اند؟

آسمان را از بلندترین نگاه یک کبوتر که بنگری

 نگرانم نمیشوی که سر گیجه هایت را گریه میشوم

                                        منی که درون جمعیت گم میشدم   

                                مادرم برای پیدا شدنم النگوهایم را نظر میکرد و من خودم را

آسمان مرا از ستاره نه از دوباره بافته اند

که این بار تو سنگ میزنی

                            و من تو را نذر میکنم       تا خودم پیدا شوم

 

       **************************************************************

         عشق مانند یک پنیر مرا خنگ کرده است
               موش خانگی ام
               تمام اتاق را به جستجوی ازادی زیرو رو میکند  

                                                              تو دنیایی را با لبخند


       یکی صورتم را با سیلی سرخ میکند یکی با اشک


                                              منا لیزا تنها یک تشابه اسمی ست
                                         هرگونه نسبتی را با لبخند مزحک او تکذیب میکنم


             حالا با ابروهای از ته تیغ زده اش نسبت فامیلی دارم 
                                  وقتی تو هرچیز به جز نام کوچک خودت را
                                                        تا ته چویده ای
                                                       کارم از گریه که هیچ از خنده هم میگذرد
                                                                   وقتی غزل گلویم را با وزن میبندد 
                                                                    دهان تو را با پنیر
                                                                      وزنه هر روز زوزه میکشد که چاق شده ام

                                                                باید رژیمم را عوض کنم تا از گرسنگی نمردم

 

+نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت14:45توسط منا جانمحمدیان | |

 

   هر چند روز یکبار به هوای قدم زدن تو اینترنت و همقدم شدن با دوستان  میومدم وبا یه عالمه یاس فلسفی و یه خروار غم نوستالوژی که در حین حضور در وطنی بی مرز رو شونه هام سنگینی میکرد برمیگشتم به دنیای واقعی . انگار این دنیا نه واقعی و نه مجازیش اون چیزی رو که باید میداشتم به من نمیداد... مدتهاست که چیزی ننوشتم انگار ذهنم یه پاکت نامه سر بسته بود که مابین کمد قدیمی اداره پست گم شده بود و حالا حالا ها به تور هیچ پستچی خواب آلویی نمیخورد ...

این روزها انجمن هم حتی ... نمیدونستم چم شده ...دیدن آقای جهانگیری توو انجمن یه تکون اساسی بهم داد دلم واسه شعرام تنگ شد به قول عباس که اونم از قول یکی دیگه میگفت : وقتی ۱۰ دقیقه یه گوشه بشینی زانوهاتو تو بغلت بگیری و سرتم بندازی پایین تازه میفهمی چقدر غمگینی ... دلم واسه نوشتن تنگ شده بود حتی چرت و پرتش حتی نوشتن یه مضحکه خنده دار که به محض اینکه بدیش دست محسن حیدریان پارش کنه هو بندازش دور اخ که دلم واسه دعوا شدن و حتی مسخره شدن و پاره شدن شعرام تنگ شده بود

این روزا انگار تنها کسی که هنوز میتونه بنویسه محمد نجفیه دیروز  میخواستم بهش بگم فرصت نشد میترسم از حسودی یه بلایی سرش بیارم  محمد جان قدر خودتو بدون

نمیدونم دیدن عباس و علی اکبر و وجیهه باعث شد یا تلاشهای همسرم که بلاخره تونستم بنویسم اینقدر از این اتفاق خوشحالم که نمیخوام به این فکر کنم که چه چیزی نوشتم شعر متن کار کوتاه یا هر چیزه دیگه اومدم که این سکوتو که حتی وبلاگمو هم فرا گرفته بود بشکنم لازم دارم لازم دارم که حتی به چیزایی که نوشتم بخندین یا پارش کنین شاید حالمو کمی بهتر کنه ....

  سر از خاک این سجده ها بردار مریم

                          عیسی دیگری درون من است 

 ٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

            گومبا

                       گومبا

                                دور من برقص

                                               آتش که شاخ و دم ندارد   

    ٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫          

 خودم را به مریضی میزنم

      تا دستت را روی صورتم بگذاری

             و من به بهانه تب تا میتوانم خودم را لوس کنم

           ٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

        و فکر کن چه مزحک و خسته کننده میشود

          تا همیشه عذاب

         یا تا هیمشه راحتی

        من جهنم را در بهشت

                           و بهشت را در جهنم دوست تر دارم

                                                      همانگونه که تورا با اخم ات

          ٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

         من که دریا نبودم

                       نگاهت چه عصایی داشت که اینگونه ام شکافت ؟

           ٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫   

           موریانه ها ساعت ها تلاش میکنند

           شاید هم روزها و حتی سالهای متمادی

             تا پایه های یک صندلی چوبی قدیمی را ...

              تو

                  با

                      نگاهی

                               تخته های نداشته ی مرا هم جویدی

    ٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫   

           بدجنس ها خورده شیشه ندارند

                       خورده سنگ دارند 

                       فرشته ی خلافکار چشم خدا را دور دید خاکها را الک نکرد

           ٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

      پیامبران حاصل پارتی بازی فرشته هایی هستند

                                 که در سفالگری خداکار میکنند

              ٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫ 

             تقصیر ما نیست که دیگر پیامبری نمیاید

                        جلوی پارتی بازی را گرفته اند

 

                                                                                              بدورد   

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت13:39توسط منا جانمحمدیان | |

 

هوای روزها و شبهام هوای دونفرس

انگار یکی زیر پوستم قدم میزنه  نفس میکشه حرف میزنه

شیرین و بکره اما گاهی یه غم نوستالوژی عجیب میشه  اون لحظه هایی که با خودت فکر میکنی چه راحت میشه دونفر شد

چه سریع وجودت مابین  یه وجود دیگه شناور میشه هو تو حتی نمیتونی به تنهایی پلک بزنی

وقتی حتی به مسواکش و لباساش هم عاشقانه نگاه میکنی وقتی ظاهرا کنارت نیست

توو دلت میخندی و باورت میشه به همین راحتی دونفر شدی

حس غریب کنار خودت بودن  وقتی که کنارشی و حس میکنی این خود خودته که کنارت نشسته هو نگات میکنه نه هیچ کس دیگه ای

زندگی توو وطنی که بی مرزه یعنی همین جا

 بودن کنار کسی  که خود تو شده   صداش که میزنی برمیگرده و لبخند میزنه و تو تازه به خودت میای و میفهمی که اسم خودتو تکرار میکردی

دست و پا زدن برای پذیرفتن دونفره بودن به کلی از این دنیا دورم کرده  هم مجازیش هم واقعیش  دست و پای عجیبی میزنم که برگردم

حس ادم گنگی و دارم که با ضربه ی محکمی به خلسه ای ماورای لذت فرو رفته و دلش میخواد تا ابد توو کما بمونهو ...

مثل حباب های کفبازی بچه ها میرم بالا  /  چرخ میخورم  / میام پایین /   همه جارو میبینم / لمس میکنم / راه میرم /  میرقصم  .... خاصیت  همه ی حباب ها دلفریبی و مهیج بودنه

اون قدر که حتی از شعر .... حس ادمی رو دارم که از دور کنار ساحل که نشسته دریا رو / عظمتشو  /رنگ ابی بیکرانشو میبینه اما همین که میره و تنشو به دریا میزنه خوده دریا میشه دیگه لازم نیست اونو ببینه چون بخشی از وجود دریا شده  حس میکنم این روزها من و شعر هم ادم و دریا شدیم

واسه همین حس غریبه که مدتهاس نه توو انجمن نه تو خونه نه تو پارک نه تو خیابون زمزمه های شاعرانه ای حتی اندک ...

         خلسه ای غریب مرا با خود به بیمرزی مطلق کشانیده است

                                         دستهایم را تا نهایت ممکن باز میکنم

 

ازدواج هرچند که همیشه در نظرم مسخره ترین کار دنیا بود اما بهرحال این شتریه که در خونه ی خیلی ها خوابیده

امیدوارم در خونه ی  کسایی که تا حالا تجربه نکردنش بخوابه و همه رو مثل من حتی اگر شده برای مدتی از این دنیا هو و هرچه که مطلق به این دنیاست دور کنه

مرخصی های کوتاه از دنیا و تعلقاتش به راستی حس قشنگیه

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت12:39توسط منا جانمحمدیان | |

 

 

    ۷سین دلم  از انتظار تو پر است

        قبول نیست  انتظار که سین ندارد

 

سال نو مبارک

ارزو میکنم خدا دل همه ی بچه های کوچولو رو شاد کنه

ارزو میکنم هیچکسی در هیچ جای این کره ی خاکی مریض نباشه

ارزو میکنم خدا سایه ی بزرگتر هارو رو سرمون نگهداره

ارزو میکنم هیچ چشمی در فراق عزیزی اشک آلود نشه

امیدوارم منو به خاطر این پست خالی از هر نوع شاعرانگی ببخشید   این روزها درگیری های درسی و

شغلی از طرفی اماده شدن برای سال نو و مسافرت هم از طرف دیگه واقعا وقتی برام نذاشته قول میدم

به زودی با یه بغل شعر بیام

فقط اومدم که سال نو رو به همه تبریک بگم و .......برم

   و از هرچه بگذریم باز هم میرسم به تو که نمیشه ازت گذشت ...............

                                 برای تو   که مهربونیو به قلبم دادی    

من نام کسی نخوانده ام الا تو

با هیچ کسی نمانده ام الا تو

عید آمد و من خانه تکانی کردم

از دل همه را تکانده ام الا تو

   

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت18:45توسط منا جانمحمدیان | |

 

اگرفرو بنشیند ز خون من عطشی چه جای واهمه ؟ تیغ از شما ورید از من

وقتی خودتو حبس کردی تو یه اتاق 12 متری و شب و روز طول این اتاق و با مساحتش جمع میبندی و از عرضش کم مکنی و بازم حساب وکتابای زندگیت باهم جور در نمیاد دیگه جایی واسه شعرو و این دلخوش کنکا نمیمونه بین این همه دیوونه بازی ما کجاییم و شعر کجا بچه توهم حوصله داری ها از این خل بازی ها که نون و آب در نمیاد ای بابا از هیچی تو این دوره زمونه واسه ما نون و اب در نیومد این هم روش حالا معلوم شد کی حوصله داره ؟

میخوام صاف وایسم روبه روتو بهت بگم ببین اصلا از ریختت خوشم نمیاد بعدم محکم بکوبم تو دهنتو بگم ببین این به من مربوطه اصلا مهم نیست که تو چه زری میزنی ذاتا ترجیح میدم که توو چشات نگا کنم بهت فوش بدم تا اینکه برم پشت سرتو هوار هوار راه بندازم

پ ن 1: سوء تفاهم نشه شخص مورد نظر با مدلی که تو ذهنتون ساختین هیچ شباهتی نداره .... شخص مورد نظر که شدیدا ازش شاکیم نقاشیه که داره اتاقمو رنگ میکنه و بعد این همه در به دری و بهم ریختگی اخرسرهم معلوم نیست چه گندی بزنه به اتاقمو به سلامتی راش و بکشه هو بره

توی این برهوت بهم ریختگی و اشفتگی و دوری دیوونه کننده از کتابام فقط مونده این یدونه کامپیوتر که با هزار بدبختی با چنگ و دندون نگهش داشتمو هر روز پدرم در میاد تا تمیزش کنم تو این همه گرد و خاک و این وضعیت نابسامان خونه.... بهر حال محتاج دعای خیر دوستان هستیم امید انکه زودتر از این اشفتگی رهانیده شده دوباره به اغوش گرم اتاق دنج و شاعرانمان بازگردیم

ولی خانم به خدا رنگ صورتیه بار بی خوشگلتره ها ...

همه دنیا مارو گرفتن تو هم روش اره صورتیه باربی هم خیلی خوشگله خودمم پلنگ صورتی کنم چه طوره ؟

با دست و بال رنگی و مانتو وشلوار پر از گرد و خاک و قیافه ی داغون پا میشم میرم انجمن چه دلتنگی عمیقی... فضای سرد بهمن ماهی انجمن ولی عجیب گرمم میکنه ای دلم میخواد رو زمین سنگ فرش سالن انجمن دراز  بکشم حدااقل الان از خونه ی ما خیلی تمیز تره

اقا ببخشین بالش دم دس دارین ؟ ...

بعد هی میگن بچه خل شده خوب خدایی 20 روزه جز بتونه هو رنگ و گردو خاک .... اخ انگار بدجوری رفته تو مخم ...

خلاصه که زندگیه شدیدا خالی از هرگونه ادبیاتی دارم فعلا البته

کلی حال میده ادبیات با اون عظمتش و اون همه برو بیاش فعلا ختم شده به : بچه بپر قلتک رنگ و بیار .... اوستا نردبونو ندیدی؟....

در این دم دمای غروب خورشید ادبیات / دوستانی رو که به زور تهدید و فحش و ناسزا به بیگاری دعوت کرده بودیم حضور دوتن از شریف دوستان در به زور مشت و لگد بالا کشیدن افتاب شعر از اعماق ته اسمان ذهنمان بسیار موثر بوده و دو خطی هم که شده محض خالی نبودن عریضه سرودیده ایم که زیادی هم چرت و پرت گویی نکرده و از جانب دوستان مورد اثابت لنگ کفش قرار نگیریم ....هرچند که لنگه کفش ها هم در این روزها بسیار حائظ اهمیت و گران قیمت و البته شهرت افرین هستند خدا را چه دیدی شاید و زد و ماهم بله....

البته ما که نخیر ....نخیر کم نکن اقا ترانه ی خوبیست

بهرحال ما هنوز هم نفهمیدیم که کی بود ؟

خدا از بوسه بازي بر ميگشت شايد كه دست در خلقت او برد

شعر كه از سلول هايت فوران كرد پشت هيچ بغضي نميشود پنهانش كرد .

شعر که نه اراجیفه عرضه شد ه را به دل نگیر بگذار رو حساب این همه دلتنگی های خاکی و دست و بال رنگی

از دلتنگ هم كه نميشود خرده گرفت ببخش اگر زيادي ديوانه شدم ديوانه چو ديوانه ببیند ...

گفتن ندارد خودت ميداني كجاي دلم لنگ ميزند

تقصير عسل نگاه تو نيست من خرس هوس بازي هستم / ولی خدایی نردبونو ندیدی اوستا ؟

 بادهای بی وزن از هر سو که می وزند

موهای ژل زده ات را تکان نمیدهند

دلم ارامو مطمئن میانشان خانه کرده است

********************************

پرم میدهی

از پشت بام سقوط میکنم

زمین گرد است مهم نیست کجا پرت میشوم

اسمانت را از من نگیر

ابرهای سرگردان و وحشی ات را خریدارم

**************************************

رویاهایم را بارور میکند

این پتوی در انتظار تو از هوش رفته ام

تختم هنوز به یاد تو اواز قیج قیجش به راست

نوازش مداوم و خیالیت دست این موها را برای هر بالشی رو کرده

کجایی که هرچه پرهای این بالش را قیچی میکنم

بی فایده ست

*****************************

خوش به حال خط های موازی که عشقشان بینهایت است

+نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت0:35توسط منا جانمحمدیان | |

 

مادر قصد زائیدن داشت. چیزی آنچنان غریب بر او تابیده بود که دیگر نمیشد به تنهایی تحملش کرد... چیزی در وجودش ... قلبش.... دلش....

یک روز صبح بیدار شد و تصمیم گرفت یک چیزی بزاید . او در بیمارستان بسکی یک چیزی زایید میگویم در بیمارستان بسکی چون برای هدیه دادان چیزی به چیزه دیگر گاه کمک دیگران هم لازم است یک چیزی انچنان غریب بر او تابیده بود که به تنهایی نمیشد از پسش بر آمد.

میگویم (یک چیزی) چون هنوز براستی معلوم نشده است که مادردر بیمارستان بسکی چه چیزی زائیده است.دیوانگان ابتدا ندارند و قاعدتا" منتها... دیوانگان نه به دنیا می آیند و نه از دنیا میروند دیوانگی تنها از جسمی به جسم دیگر منتقل میشود و دیوانگی از من به پدرم از پدرم به مادرم و از مادرم به دنیا سرایت کرد و من زاده شدم و 25 دی ماه 1365 شد ...

امسال که 22 دومین شمع این سالگردها را فوت میکنم .... آه 22 سال گذشت ...گذشت...گذشت ... درست مثل آگهی های ترحیم که هر روز روی درو دیوار شهر میبینم 40 روز گذشت ... و زیر لب با تعجب میگیم : به این زودی چهلمش شد؟

امشب که به سر رسید ها و خاطرات و البوم ها نگاه میکنم زیر لب با تعجی پرحسرت میگم : به این زودی .... چشمی به هم زدیم و دنیا گذشت ...

یاد وبلاگ قدیمیم میوفتم : چقدر زود دیر میشود ....یادش بخیر واسه اون وبلاگ هم زود دیر شد یاد قیصر و خسرو ی عزیز هم بخیر ... یاد خیلی ها بخیر ... هرسال که میگذره شب تولدت که میشینی عکسای جشنتو نگاه کنی چقدر جاهای خالی .... عکسای پارسال و نگاه میکنی که مجبور بودین بهم دیگه بچسبین که تو کادر دوربین جا بشین و عکس های امسال .....

خدایا به ما ادما یاد بده همدیگرو دوس داشته باشیم چون ... خیلی زود دیر میشه

امشب شب قبل از تولدمه و نمیدونم فردا چه اتفاقای میوفته که بخوام الان براتون بگم شاید بعد ها اومدم و گقتم .... ارزومه که فردا همه ی اونایی رو که دوسشون دارم ببینم یه فرصت دیگه واسه دیدن ادمایی باشه که بودنشون دلیل بودنمه

فردا رو احتمالا در کنار خونواده ام و این بهترین چیز توی دنیاست ....

هورااااااااااااااااااااااااااااااا توفلدم مبارک

این شعر رو هم خودم تقدیم میکنم به خودم

جشن ِ تولد ِ توئه ، میلاد هر چی خاطره
روزی که غیر ممکنه ، هیجوری از یادم بره

پری ناز برفی


دختر نازِ دی ماه ، حوای سیب وگندم

شیطنتِ گلِ سُرخ ، از بغض تا تبسم

همشونه با پرستو ، به این قفس پریدی

غزل غزل ترانه ، به قصه پر کشیدی

پریِ نازِ برفی ، عروسکِ زمستون

سکوتِ باغُ باغچه ، آوازِ باد و بارون

بی تو سکوتِ محضم ، نه واژه ای ، نه حرفی

دختر خوشگلِ دی ، عروس فصلِ برفی

وقتی که تو می خندی ،آب می شه بغض برفا

با تو طلایی میشه ،رنگ تموم حرفا

می خونی با سکوتت ، وقتی که حرفی داری

عروسک قشنگم ، تن پوش برفی داری

غرورِ آبیِ تو ، همرنگ آسمونه

نه ساده ای ، نه مغرور ، زلالی عاشقونه

برف و تگرگ و بارون ، سمفونیِ زمستون

می خواد باهات برقصه ، تنهاییِ خیابون

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت20:35توسط منا جانمحمدیان | |

 

          تن داده ام که بسوزم در آتشت حالا بهشت هم به جهنم نمیرسد

 

 شب یلدا شبکه یک برنامه نسبتا خوبی داشت یه تعبیر شاعرانه از این شب شنیدم که

حیفم اومد ننویسمش :

از قدیم میگفتن ماه عاشق خورشیده و هرشب نزدیک صبح تصمیم میگیره جلوی خورشید و بگیره

 و عشقشو ابراز کنه اما هروقت که خورشید بیدار میشده ماه خوابش میبرده و این عشق ناکام میمونده بلاخره یه شب ماه به یه ستاره میسپره که وقتی خورشید اومد رد بشه ماهو از خواب بیدار کنه ...

 صبح که خورشید میاد رد بشه ستاره ماهو بیدار میکنه و بلاخره ماه موفق میشه جلوی خورشیدو

 بگیرهو ابراز عشق کنه.... دلیل اینکه شب یلدا دیر تر به صبح میرسه عشق بازی

 خورشید و ماهه که چند دقیقه به طول می انجامه و خورشید دیر میرسه ...

خلاصه خوش به حال خورشید .... که هرسال مردم برای دیر اومدنش جلوی پاش

 خون سرخ انارو هندوانه میریزن تا زودتر از راه برسه ...

و اما دوشنبه است و دلم .....

خبر اول اینکه دوشنبه 18 آذر اتنخابات شورای مرکزی انجمن بعد از 2 سال دوباره برگزار شد .

و 7 نفر از دوستان برای شورای مرکزی انجمن انتخاب شدن . محسن حیدریان عزیز

 به عنوان مسئول انجمن ادبی حافظ . مهرداد رمضانی . جواد رحیمی. بنده حقیر .فائزه نوروزی .

سید جواد طباطبایی و ملیحه ظریف ... به امید اینکه مثل همیشه و بهتر از همیشه

انجمن سرپا و پرانرژی باشه ...

در مورد نشریه ادبی انجمن هم که به کمک دوستان به چاپ میرسید باید بگم که

 ان شاءاله در اینده نه چندان دور به کمک تیم جدیدی از دوستان خوبم

شماره بعدیش چاپ و به دست دوستان خواهد رسید .

از همین جا هم به اطلاع دوستان میرسونم که 5 شنبه 5 دی ماه ساعت 3عصر

 در محل برگزاری انجمن جلسه ای تحت عنوان آسیب شناسی شعر دفاع مقدس با حضور جناب حمید عرب عامری  تشکیل شده

 و میزبان دوستان زیادی از مرکز استان و شهرستان های اطراف هم در این جلسه هستیم

از کلیه دوستان دعوت میکنم در این جلسه شرکت کنن مطمئنن جلسه مفیدی خواهد بود ....

4 شنبه 11 دی ماه هم در محل برگزاری انجمن ساعت ۵/۲ نقد کتاب  جدید آقای حیدریان برگزار میشه

که بازهم از دوستان برای شرکت در این جلسه دعوت میکنم....

و بازهم از هرچه بگذریم ....میرسیم به شعر گاهی دلم برای معصومیت شعرها میسوزه

به شخصه عبور از فیلترها عذابم میدن شعرها هم قطعا همین طور ... اما به قول قدیمی ها

بَُکش خوشگلم کن ...

 

 

در سرم خورشیدیت

ای وای اگر طلوع کند

************************************

این توئه لعنتی را نمیشود خط زد

آن طرف تساوی قرینه ای نیست

*******************************

خوش به حال تو که توی بد به حال من که توام

*************************************

منتظرم زنگ بزنی

زنگ نمیزنی

صاحب خانه ها کلید دارند زنگ نمیزنند

************************************

دارم خودم را سقط میکنم

یک خون ریزی خیلی خیلی شدید

عشق که از اول پدر نداشت بگذار مادر هم نداشته باشد

 

*******************************

گیلاست را بیار

پیک آخر را به سلامتی آزادی بالا میرویم

 

و یک کار نسبتا قدیمی ( وقتی جوون بودیم)

از پشت کدام کوه می آیی که این چنین پاره های خورشید از لبانت آویزان است

من شب ها بیدارم و روزها خودم را به خواب میزنم

حالا که باید تو را لب کوزه بگذارمو آبش را بخورم

وعده مانیز سر خرمن

وقتی خورشید را درو میکنی و میخوری

این تو بمیری از آن ادکلن هایی نیست که بعد سر کشیدن گرنس بالا میروی

زیر پتوی سنگین دونفره وقتی هردو نفر خودت هستی

کسی به جز انگشت های خودت نیست که بار نبود یک حضور را به دوش میکشند

هرکس راه حل خودش را دارد

اما

خوردن حقیقت راه حل مناسبی برای کتمان آن نیست

قطره ای روغن کرچک انتقام خورشید را از تو خواهد گرفت

 

 

و یک بیت از دوست بسیار عزیزم جناب رحیمی بزرگ که لذتی غریب بردم و حیف آیدم که شما نبرید

عمرم که گذشت و تو به من سر نزدی یک عمر دگر هم آرزو خواهم کرد

+نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت22:25توسط منا جانمحمدیان | |

 

و بدین سان

             هرچیز که بدست می آری به قیمت چیزی تمام میشود که از دست میدهی .

             کاش تمام از دست دادنی ها مثل از دست دادن یک وبلاگ و به دست آوردن وبلاگی دیگر بود ...

 
      چه بسیار  ** چقدر زود دیر میشود **   هایی میروند تا منالیزاهایی به دنیا سلام کنند و بی شک دنیای دیگری هست ... که میتوان در آن آواز خواند....


و براستی مابین همین مردن و زنده شدن هاست که میتوان زندگی را یافت و صد البته فقدان را ....

سفر سفر سفر .... و من از مبدائی به نام (( چقدر زود دیر میشود )) به مقصدی مجازی که هم اکنون و این جاست در سفرم و واقعا" چه کسی میداند مبداء و مقصد حقیقی کجاست ...

    اصل مهم این است که از ازل تا ابد قلب من وطن توست ...


    شعری گفته شد در فاصله ای دور که مسبب نام این صفحه های تشنه است
 
     به دوستان زلالم در انجمن شعر حافظ.....


              عشق چون  پنیری  شور مرا خنگ کرده است

               موش خانگی ام  تمام اتاق را به جستجوی آزادی زیرورو میکند
 
                                         تو دنیای را با لبخند...
 
             یکی صورتم را سیلی سرخ میکند
            
             یکی با اشک
 
             منالیزا تنها یک تشابه اسمی ست

              هرگونه نسبتی را با لبخند مضحک او تکذیب میکنم 
 
              حالا که با ابروهای از ته تیغ زده اش نسبت فامیلی دارم ...
 
                 وقتی تو هرچیز به جز نام کوچک خودت را جویده ای   
         
                                                    کارم از خنده که هیچ از گریه هم ...

                    غزل گلوی  مرا با وزن میبندد   دهان تو را با پنیر

                    وزنه هر روز زوزه میکشد که چاق شده ام

                                                        باید رژیمم را عوض کنم 
                                       
                                                                              تا از گرسنگی نمردم


        و اما گویی  بالاخره پایان این همه خاموشی فرا رسید و پس از ماه ها خاموشی و سکوتی مطلق وقت آن رسید که طبع شعریمان به خانه باز گردد ....  حاصل  بازگشت صاحب خانه این شد که می بینید . وقتی شروع به نوشتن
 
      کردم یکی بود بعد شد دوتا بعد .... سپس  مجموعه ای شد  با هم مرتبط که نامش را گذاشتم  :(( صدای تو...))

 

           هرچند که این جا همه چیز از تو و به تو ختم میشود اما از سر دلخوشی این مجموعه هم تقدیم میشود به تو....  اینگونه شاید دلم خوش شود که فقط این مجموعه .... خوشا به حال خدایی که از دل همه خبر دارد ....


          (( صدای تو...))

 
               صدایت

                    معاد را در اتاق من گسترانیده است

                                     چندیست دستانم را  با تنفس گلهای مصنوعی گرم میکنم

 

                                        ************************************


          آنقدر صدای تورا شنیده گوشم

                                 که گویی باقی مردم جهان کرولالند
    
     
                                       *************************************

          صدایت قبله را می چرخاند
 
                      این جا تمام پرندگان به سمت خانه ی تو سجده میکنند

                                 ****************************************


          حسادت پرندگان را برانگیخته ای

                       دهان که باز میکنی تمام پرندگان جهان روزه ی سکوت میگیرند


                                *****************************************


       صدایت مهربانی را به دنیای اشیاء هدیه کرده است

                             قیامتیست در جفتگیری پنجره و آینه ...

                      ******************************************

       باید صدایت را  تبعید کنم

           جهان برای این همه شعر متولد شده جای ندارد

          ****************************************

            در گوشم سخن بگو

                               بی حضور کلمات

                  *************************************

        صدای تو حقیقتی ست عجیب   بسان مرگ

                                  باید پرده ها کنار روند
   
                                                              تا شنیده شوی
        
                               **************************************

  
                                                                                    چشم در راه صدای گام هایتان هستم 
                                                                                             
                                                                                                      (( منا جانمحمدیان ))

 

 

 

+نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت10:11توسط منا جانمحمدیان | |